|
روز سوم اردیبهشت روز معمار بر همه معماران مبارکباد . روز سوم اردیبهشت روز مردی است که یکی از نوابغ بزرگ ایران زمین بود . مردی که در پرونده خود طراحی حرم مطهر امام رضا (ع) را داراست .و او کسی نیست جز شیخ بهایی . بها الدین محمد بن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند - شاعر - هنرمند و در کل نابغه قرن 10 و 11 هجری شمسی است . شیخ بهایی در فلسفه -منطق -هیئت -ریاضیات تبحر خاص داشت . 95 کتاب و رساله در زمینه سیاست -حدیث - ریاضی -اخلاق -نجوم -عرفان -فقه -مهندسی و هنر از او برجای مانده .و یونسکو سال 2009 را به پاس خدمات ارزشمند او به نام “سال نجوم و شیخ بهایی “نام نهاده . شیخ بهایی از 53 سالگی تا آخر عمر شیخ الاسلام در بار مقتدرترین شاه صفوی “شاه عباس اول ” بود . از آثار معماری او می توان به موارد زیر اشاره کرد : 1-معماری مسجد امام اصفهان 2- مهندسی حصار نجف 3-شاخص برای تعیین اوقات شبانه روز از روی سایه آفتاب یا به اصطلاح فنی ساعت آفتاب یا صفحه آفتابی و یا ساعت ظلی در غرب مسجد امام اصفهان 4-تقسیم عادلانه آب زاینده رود به محلات اصفهان 5-طرح یکی از بزرگترین کاریزهای ایران :قنات زرین کمر در نجف آباد 6-ساختن گلخن گرمابه ای در اصفهان “حمام شیخ بهایی ” که به روایتی سالها با یک شمع آب حمام گرم می شد . 7-طراحی منارجنبان 8-تعیین سمت قبله مسجد امام به مقیاس 40 درجه انحراف غربی از نقطه جنوب و خاتمه دادن به اختلاف نظرها در مورد قبله .
بعد ساغر جمله دوست داشتنیش و براتون نوشت عاشخشم خووو:
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی امروز كاری كن! پابلو نرودا
پی نوشت: چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن خیس و خسته بیا نمیخواهم شاعر باشی باران باش
باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست .... حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن.... آمدم...طبق معمول آخر از همه...دیر آمدم و زودتر از همیشه خواهم رفت...و شما میمانید...باز هم من...و شاید در دورترین هااا...اینجا گویی بهار زودتر از همیشه آمده...همینجا...نزدیکه نزدیک...و من گویی یکسال دیگر بزرگتر شده ام...نمیدانم آیا؟! من حالا کمی احساس عمیق دارم...و شاید سبز...87 هم با تمام سبز و سیاهیش به اتمام رسید...و من ماندم و روزهای جدید دیگر...شاید دوست داشتم امسال را و شاید لحظه ای برایم غیر قابل تحمل بود اما دوست داشتمش...تجربه کردم...مهربانی هااا را...پیدا کردم خوبی هااا را..و شاید88 قشنگتر از 87 باشد.... حافظ چنین گفت:آرزوهای بزرگ دارم...و روزهای بهتر...و چقد دوست داشتمش... آمدم بگویم برای تمام مهربانی ها و صداقت گفتارتان بی نهایت ممنون...آمدم تا کم کنم از گلایه ها... مرا ببخش اما چه طور میشود عشق را نوشت؟؟؟؟ بها اومد بازم تنها ترم هفت سین و میچینم...تو رفتی و حضورت رو کنار ماه میبینم سالتون پراز مهربونی...پر از روزای صورتی...هر کی آرزو داره به آرزوشم برسه
یک نتیجه شبانگاهی به من آموخت اگر کسی,فکری,دلی,یا حتی شماره ای,بخواهد مشغول کسی باشد ...روز و ماه و خورشید نمی شناسد.اگر کسی دلتنگ دیگری باشد آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست...
خلاصه که خلاصه اش کنم...این بار از آن دفعه ها بود که هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن,یاد تفاهم نقره ای مان بر سر قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم...این بار فقط دلم می خواست...می خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریباًًً تمام چیزهایی که دلم دلش می خواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم...دیگر حرفی نیست...سفارشی نیست...جز اینکه: چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای من و داشت...همین... پی نوشت: بازم دیر رسیدم...دوستان عزیز شرمنده م...با یه دنیا تاسف...علت تاخیر های بنده ی حقیر...یک عالم مریض بودیم از جمله سرماخوردگی مونا جون و آزی جینگولک قبولیتون مبارک...ما هم به شما پیوستیم... ممسی جون از آمد و رفتت ممنون ... خطاب به آقای میلاد:این و بدون که میگذره دو روزه دنیا_بیا بخندیم...ببندیم دل و به رویا نرگس جون: اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من.... و اما آقای احسان : "خسته نشو اگه تمومه راهها پیشه تو ساده گیات بسته شن... طاقت بیار اگه همه آدما از اینکه پا به پات بیان خسته شن... دووم بیار,خسته نشو از سفر...تنهایتم بذار رو دوشت ببر ترانه باش اونوره آخره خط...به نقطه میرسی بیا سرخط " با یک دنیا تاخیر"سومین قهرمانی منچستریونایتد "حس میکنم حضور من کنارت...باعث دلخستگی تو باشه" بعدترش:انسانی که فرشته است انسانیست که حس میکنی از آسمان آمده است و زاده ی یک طیعت انسانی نیست و تو برای من فرشته ای...؟؟؟.
عزیزم تو جاده ی فنا شدن
اون که هرگز خسته نمیشه منم اونی که با صد امید و آرزو دلش و بسته به عشق تو منم آخه تو پاک و نجیبی... تو یه احساسه عجیبی... نکنه فرشته ای تو...! تا ندای عشق رسید بر من...شوق زندگی دمید در من میخوام تو دریای چشمات تا عمر دارم شنا کنم میخوام حساب خودم و از عاشقات جدا کنم فدا شدن برای تو...دلیل زنده بودنه میخوام عشق و جنونم و راهی قصه ها کنم آخه تو پاک و نجیبی...تو یه احساس عجیبی نکنه فرشته ای تو...!
بعد نوشت: به من نگاه کن...واسه ی یه لحظه نگات به صدتا آسمون می ارزه من از خدامه بکشم نازتو تا بشنوم یک لحظه آوازه تو من از خدامه بمونی کنارم من که بجز تو کسی و ندارم من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم میخواد بگی چه جوری؟؟؟؟!!! اول اینکه نشد بگم ولنتاین مبارک داداش حمید جونم طی 48 ساعت آینده میاد خونه...یوهوووو...سفر بخیر داداشه... میگه:دلت عمیقه...یعنی چی خوووو؟؟؟PaYaR_paydar آزی تو هم این شعر بالایی و میدوسیااااا...می دونم... .مونایی اومد نقاشی و من به قوله آزی ذوق مرگ شدم...و یه عالم خوشحالیدم...مونایی بازم بیا خووووو.. فاطمه ...دوست کوچولو کجایی هان؟؟؟ میلاد...و این بار یه پست جالب حرفه دله ساغر به دوست جونم نرگس...که دلم دل نگرونشه ...بخونش نرگسیم..!! ماه من غصه نخور زندگی جزرومد داره دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن همه که پره ترک مثه من و تو نمیشن ماه من غصه نخور مثله ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه ما من غصه نخور گریه پناهه ادماست تر وتازه موندن گل واسه اشکه شبنماست ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثه تو خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثه تو ماه من غصه نخرو زندگی خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه ماه من غصه نخوردنیا رو بسپار به خدا هر دومون دعا کنیم توام جدا منم جدا
خواستنی ها کم نیست...
من و تو کم بودیم... خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم... گفتنی ها کم نیست... من و تو کم گفتیم... مثل حذیانه دم ِ مرگ_ از آغاز چنین برهم و برهم گفتیم... دیدنی ها کم نیست... من و تو کم دیدیم... بی سبب از پاییز_جای میلاد اقاقیا را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست... من و تو کم چیدیم... وقتِ گل دادن ِِ عشق_ روی داره قالی بی سبب حتی پرتاب گل ِِ سرخی را ترسیدیم... خواندنی ها کم نیست... من و تو کم خواندیم... من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد_ با دهانی بسته وا ماندیم... من و تو کم بودیم... من و تو اما درمیدان ها_ اینک اندازه ی ما می خوانیم... ما به اندازه ی ما می بینیم... ما به اندازه ی ما می چینیم... ما به اندازه ی ما می گوییم... ما به اندازه ی ما می روییم... من و تو کم نه که باید شب ِبی رحم و گل ِمریم و بیداری شبنم باشیم... من و تو خم نه و درهم و نه کم _ هم نه که می باید با هم باشیم... من و تو حق داریم در شب ِ این جنبش_ نبض آدم باشیم... من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم... من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم...
کی میشود که صدای گامهای آمدنت در گوش هستی طنین اندازد؟؟!!! بعد ترش:
مرا به آغوشت راه بده ، ميخواهم براي اولين بار ببوسمت ، بيا چشمانمان را ببنديم ، ميخواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در اغوش يكد يگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت متناهي جسممان ، وجود نامتناهي خداوند را با چشماني بسته تصوركنيم ، چشمانت را باز كن!؟ نه!..نه..!، لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس ، ما ساعتهاست كه در آغوش يكد يگر ميگرييم اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت . دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به رویاحساسم ميگذاری،از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد،ميخواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زنی ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كنند...
سلام دوست جونای من...چهارشنبه!!! یه اس ام اس خوشل...پنج شنبه یه روز خوب...به قوله آزی جیگولی من صورتی بود... 5شنبه...؟؟؟ "می خواهم با کسی بروم که دوسش می دارم نمی خواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب بسنجم یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نمی دارد می خواهم با کسی بروم که دوسش میدارم" منچستریونایتد این بازیشم برد
این جمله چقدر خالی ست!روزی این جمله تمامه حاله مرا بازگو میکرد...واژه واژه هایش بوی تنهایی مرا تمام و کمال می پراکند...امروز اما دلتنگ بودن معنایی ندارد!حس امروز من دلتنگی نیست انسان برای آنچه که اکنون ندارد,اما دیروز داشته است و فردا شاید داشته باشد دلتنگ می شود.من امروز تو را ندارم,درست!اما دیروز دیروز و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام و برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست!داشتنت خاطره ایست آن چنان که دیگر به!!افسانه های هزارو یکشب می ماند و از سوی دیگر محالواره ایست برای فردایی که به جادوی هیچ غول چراغی ,هرگز نخواهد آمد...به من حق بده که دلتنگ نیستم...من اصلا هیچ نیستم!هیچ ندارم! احساسم تکه تکه شده و تصاویر معوج این اینه تکه تکه به هیچ چیز شباهت ندارد...ما به یک گم شدن نیاز داشتیم , بدون فکر کردن !در لابه لای برفهای تقدیر که برسرمان می بارید...ما باید بهم فرصت حرف زدن میدادیم...باید شجاعت شنیدن را حفظ می کردیم,چنانچه شجاعت گفتن را1اما ما چه کردیم؟؟!!از هم فرار کردیم!یا به عبارت بهتر از هم گریختیم!!منطق دو دوتا چهارتای مان را به کار گرفتیم و دله بیچاره تعطیل شد...خواستیم متهمی پیدا کنیم زمین و آسمان در پیش چشمای ما به شکل "مظنونینی همیشگی" درآمدند که دستهاشان ,خائنانه,دستهای مارا از یکدیگر جدا کرده بود!بعد هم وقتی دیدیم دستمان به جایی بند نیست ,بند کردیم به خودمان مهربان روزهای خوش علاقه ی تمام قصه همین بود!!ما خیلی بهم بدهکاریم ...ما به خودمان هم بدهکاریم...هزار بهانه جور کردیم که بهانه هم نباشیم !!غافل از اینکه گریه های بی بهانه در خاک میریزند و گریه های بهانه دار بر شانه!!و این تفاوت زمین است و آسمان...آرزوی دیروز فراموش ناشدنی تو دیگر آرزوی من نیستی...!هیچگاه دلم پایش را از گلیم خود درازتر نکرده است...آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید.آرزوی امروز شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان که سخن را مجالی نباشد و تنها اشک باشد و اشک و بس!میبینی که این هم کم محال نیست ...شهدخت قصر غزلهای عاشقانه ام...غزلواره زندگی ما دو سه بیتی کم آورد!سیلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود که طومار عاشقانگی پیچیده شد,ناتمام ما باید آن را تمام میکردیم...همان طور که با هم آغاز کردیم و ادامه دادیم.چه این غزل غزل من نبود غزل تو هم نبود,غزل ما بود!اما ما نخواستیم ونه توانستیم "به سرایش این شعر ناتمام"دست زنیم.چه دیگر دست مشترکی نمانده بود!هجوم طوفان دستهای ما را از هم جدا کرده بود چقدر ترانه یغما زیباست...و چه زیبا گفتند "سخنی که از دل برآید لاجرم به دل نشیند" گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم
پ.ن.مهربان این همه دلیل برای نداشتنت بس نیست؟؟
آری یلدا هم آمد...یلدا هم آمد و تو نیامدی و من هنوزم در انتظار دوباره دیدنت... بر سکوی کنار پنجره تکیه داده ام...تا شاید دوباره نگاه مهربانت را نظاره گر باشم...نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه ماهها...هفته ها...روزها...ساعت ها...دقیقه ها...ثانیه ها باید انتظارت را بکشم...انتظار آمدنت را... آری یلدا هم آمد ...گرچه آن روزي كه يادت نباشد, شب یلدای من است,و آن شبی که در نرسیدن بگذرد,شب یلدای من است... شبی سرد و نومید به خیال روزنی به فردای سفید...به درازی تمامی روزهای عمر بی هیچ... مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است ... آسمان رنگ شب یلدا گرفت با تو آمد به قلبم جا گرفت تا سحر غم با دلم هم خانه بود از فراق تو دلم دیوانه بود یاد تو چندیست مهمانم شده خاطراتت آفت جانم شده هر چه هم گویم سخن از یاد توست در سکوت من فقط فریاد توست
تقدیر ما این بود ای آخرین همدم...یک روزم شده یک عمر- دور از تن پ.ن:از تمام دنیا فقط چشم هایت را خواستم,آیا آسمان سهم زیادی از تمام دنیاست؟؟؟
و عشق صدای فاصله هاست... درد هایم گریه را بهانه می کند و گریه هایم معبودم را و یقین دارم تنها کسی ست که همه جا هر جا منتظرم خواهد بود و همیشه اوست که به حرفهایم گوش فرا خواهد دادو این نه تنها متعلق به من است بلکه همه جا با کس و کسانی خواهد بود و این برای هر بنده ای لذت بخش ترین است و بس...مهربان ترین مهربانان است و اوست که تنها می خواهد خودم را نزد او محبوب تر از هر چیز قرار دهم و ستایش کردنش را برای خودم می خواهد و آینده ای نه چندان دور...و من دوست داشتنش را از خودش می خواهم...و به احترام این همه لطف و کرمش چند قدم جلوتر بر سجاده ام زانو می زنم و دستانم را بلند می کنم...نفس عمیق...چند لحظه سکوت و آرام آرام شروع می کنم سه ...دو...یک...و یک همان خداست
پ.ن. من ار آغاز اینجا بوده ام و تا پایان نیز خواهم بود;زیرا وجود مرا پایانی نخواهد بود.روح انسانی فقط پرتوی از آن مشعل فروزان است که خداوند در روز نخست آفرینش از خویش جدا کرده است. بعدتر: غم مخورید ای عزیزان ناتوانم,زیرا قادری متعال در پس و پشت و آن سوی جهان مادیست,قادری که هم عدل است و رحمت استو شفقت است و عشق.
حالا هر شب بی تو قلب من می گیره_من و تهدید می کنه بی تو میمیره
حالادیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله غبار پشت شیشه میگه رفتی ـولی هنوز دلم باور نداره حالا راهه دوره –دل من چه صبوره ـ کاشکی بودی و میدی زندگیم چه سوت و کوره آسمون از غمه دوریت حالا روز و شب میباره دیگه تو ذهن خیابون_من و تنها جا میذاره خاطره مثله یه پیچک-می پیچه رو تنه خسته پیچ هر پیچ که ندارم_دل به خلوت تو بودم
باید تورو پیدا کنم باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی محکم بگیرم دست تو ـاحساسم باور کنی
طعم تلخ اين جدايی را چشيدن ساده نيست دلم در خود میشکند ... آرام و بیقرار ... از درد ... از دلتنگی ها ... از فاصله ها ... پرنده ی کوچک اسیری شده ام که جز شاخسار آغوشش آرامم نیست ... بی پناه و بیتاب ... شیدا و دیوانه ... ذکر هر دعایم خواستن او است و بس ... و براستی که جز این از خدا چه میخواهم ؟ ... و به قولی چه خوشتر از رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است ؟ میشمارم به سربرگ دلم ... 1... 2 ... 3 ... 4 ساعت ؟ ... نه ... 1 ... 2 ... 3 ... 4 روز؟ ... نه ... 1 ... 2 ... 3 ... 4...5...6 ماه ؟ ... نه ... 7ماه است که چشمانش را ندیده ام ... و کمین غصه ها میگوید به این زودی ها هم او را نخواهم دید ! ... و براستی که سخت است دوری و دلدادگی ... درد است ... الهی سخت است کاش بدانی نبودنت,ندیدنت یا رفتنت هرگز بهانه نمی شود برای از یاد بردنت...
اما دریافتم که مسیح در جست و جوی ملکوت نبود,قصد او نجات ما از دست رومیان نیز نبود.ملکوت او,فقط ملکوت دل بود..
ای کاش بودی تا ببینی اینجا هرشب هوای حوصله ام ابریست ای کاش بودی تا بدانی که دلتگی هایم چقدر بهانه ات را می گیرند و من هرشب با بهانه های فراوان...بی دلیل و با دلیل آرامشان می کنم تا فراموش کنند و سر بر بالین بگذارند ای کاش بیایی تا از بی قراریشان کمی کم کنی ای کاش بیایی و آنها را همراه خود ببری و نگاهشان داری تا بهانه ای باشند برای به خاطر آوردن من... تا بهانه ای باشند برای دوباره شنیدن صدایت... تا بهانه ای باشند برای دوباره دیدنت... برای مهربانم که آرزویم تنها... دیدنش خنده اش صدایش ... خواهد بود و چقدر دلم تنگش است...وچقدر دیر زود میشود اگه می خوای فراموشم کنی تو بذار دوباره من ببینمت واسه ی آخرین بار توی آغوش بذار بگیرمت اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو بیا برگرد و ببین این لحظه ها رو یادته گفتی چقد غمگین می خونی تو بزن شاد بزن تو هم می تونی حالا اینجا غم و با شادی می خونم تا بگم بی تو من-نه شاد نمی مونم
"ساغر تو"
کاش یکی بود یکی نبود...اوله قصه ها نبود یکی بود...یکی نبود...این جمله رو یادته؟!وقتی کوچیک بودیم,وقتی مادربزرگ بعد از نماز با چادر گل گلی و صورت گل انداخته ولبخند مهربونش کنار سجاده نشسته بودو تسبیح می زد و زیر لب ذکر قاضی الحاجات...الرحمن و الرحیم...می گفت...وقتی با نوه ها دوره مادربزرگ می نشستیم ومادر بزرگ شروع می کرد به قصه گفتن...بنام خدای مهربون...یکی بود...یکی نبود...یادته؟!!! نمی دونم چرا از همون اوله اول تو گوشمون ذمذمه می کردن که یکی بود یکی نبود...انگاری مادربزرگ می دونست که قصه ی خیلی از ماها شبیه به همه...چرا آخره قصه می رسید اون کلاغه هیچ وقت به خونشون نمی رسید...با اینکه مادربزرگ قصه ها رو دوست داشتنی تعریف می کردولی من از اوله قصه تا آخرش که کلاغه نمی رسید به خونه تو فکر یکی بود یکی نبود بودم... حالا قصه منم مثه اوله قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع میشه بنام خدای مهربون یکی بود یکی نبود...اون که بود تو بودی...اون که تو قلب تو نبود من بودم...یکی داشت یکی نداشت...اون که داشت تو بودی...اون که جز تو کسی و نداشت من بودم...یکی خواست یکی نخواست...اون که خواست تو بودی... "ساغر"
مونایی نوشت که بنویسم...پس می نویسم که نوشته باشم رهاکن که در چنگ طوفان بميرم به اين حال و روز مي دوني وقتي نيستي دل من ميشه غمگينو خسته انارو واسم خاطره ميزاري
دیگه امشب آخرین باره که من دست گرمت و تو دستام می گیرم آخرین باره که من با یه دنیا آرزو واسه چشمات میمیرم چشم تو خودش داره میگه برو میرم اما می دونی دوست دارم هر جای دنیا باشم,هر چقدر تنها باشم نمی تونم مثله تو,سرد و بی وفا باشم می دونم واسه رسیدن به تو دیر اومدم تو چشات دنبال تقدیر اومدم می دونم من نبودم قلبت و دادی به کسی هنوزم یه کم واسش دلواپسی حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضی ام که فقط دعام کنی میرم اما آخره راهه من و تو این نبود آخره عاشقی مون این همه نقطه چین نبود اگه مهربون تر از تو سر راهه من بیاد به دلم نمیشینه_قلبه من تو رو می خواد حرف آخرم بگم حالا که دارم میرم همیشه با خاطرت می مونم تا بمیرم
ای که شبهای بارانی در کوچه های ذهنم پرسه می زنی بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
اون شب من مثه همه ی شبا منتظر بودم...اون شب بارونی و زمستونی...اون شبی که من و آسمون دوتایی شروع کردیم به باریدن...دلم تنگه تنگ بود...یه بغضی هم تو گلو...اون شب سرم و گذاشتم رو پای خدا...صداش کردم...و اون مثه همیشه تنها کسی بود که به صدام گوش داد...به قوله مامان اتصال پیدا کردم بهش...انگاری یه صدایی با یه پژواک خاص گفت:منتظر بمون...و من مثه همیشه سکوت کردم...این دفعه نه گله ای کردم ...نه حرفی...فقط به اسمونش نگاه کردم ...یکی می گفت وقتی به آسمون نگاه می کنی انگاری خدا میون ابرا داره قدم می زنه...دستاش و تو آذرخش دراز کرده...و همراه بارون میاد پایین...میونه گل ها می خنده...لابلای درختا دستاش و تکون می ده...یعنی همون وقته که هر چی ازش بخوای دریغ نمی کنه...منم به گفته های همون کس وقتی بارون می اومد به اسمون نگاه کردم و تو رو ازش خواستم...با اینکه خوب می دونستم تو متعلق به کسه دیگه ای...با این حال ب همون دلخوش کردم...تا شاید بیای...میونه همون فکرا و خیالم بودم که چشام بسته شد...همون لحظه بود که تو رو دیدم ...تو اومدی تو همون شبه بارونی..همون شبی که من کناره پنجره سرم و گذاشته بودم رو پاهای خدا...اون شب تو اومدی...تو رو خدا فرستاد...یه مهربون...هر چند که اون مهربونه مهربوناست...تو اومدی با همون صداو ریتم تنهایی...گفتی ما با هم تنهایی مون و قسمت می کنیم...تو شدی دوسته من...به من چیزایی و گفتی که من ی دونستم و پشته گوش می نداختم انگاری داشتم از خودم فرار می کردم...من تو رو واسه تنهایی مون نخواستم من تو رو دوست داشتم...زیاد...با اینکه تو نخواستی که من...تو گفتی و گفتی...و من اروم واسه روزای از دست رفته غصه خوردم...تو گفتی دیر نیست...الانم می تونی شروع کنی..و من قول دادم...ولی یه وقتای می زدم زیر قولم...آخه نمی شد من می خواستم ...ولی وقتی حرفات و مرور می کردم می گفتم تو قول دادی بهش یادته؟؟؟و دوباره می شدم همون کسی که تو می گفتی...اون شبا و روزا بهترینم بود...چون تو بودی...شبای زمستونی و سرد و برفی...یهو چی شد..نفهمیدم...انگاری یکی صدام زد...چشا مو باز کردم ولی تو نبودی...دیگه بارون نبود...انگاری همه چیز خواب بود و رویا...از اون وقت من همیشه به یاده روزای بارونی و زمستونی کنار پنجره اتاقم منتظر بودم تا شاید چشامو ببندم و تو رو ببینم...تا باز بیای... تو هم بارون و دوست داشتی و داری...یادته؟؟؟از اون با رونایی که می گفتی هوا ناجو دونفره ست...پس بیا...من منتظرم... " ساغر تو" واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی...حالاپرپر می زنم من همیشه آسوده باشی دیگه نه غروب پاییز رو تنه لخته خیابون...نه به یاده تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه...وقتی دلتنگیه این خاک توی لحظه هام می شینه تو میری شاید که فردا رنگه بهتری بیاره...ابر دلگیره گذشته اخرش یه روز بباره ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه...می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه من می مونم همین جا...دور یا نزدیک
اگه شکستم اگه نا ندارم مواظب خودت باش
من کجای شب تو رو گم کردم وتنها شدم آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم این کدوم دلبازیه که زخمیه تنهایی دونه ی سرخه اناره که خود زیبایی برای تحمل روزه سیاه به تو فکر می کنم برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم
تو بدان...
به تو می اندیشم و به رویاهاییت و غم دیروزی با همه دلتنگی خنده هاییت همه آرامش بود تو پیام آور شادی بودی و در آن تاریکی چشمهایت روشن,گویی از جنس بلور گونه هایت همه سرخ و نگاهت گیرا همه را خوب به خاطر دارم تو بدان باور کن روشنی ها با توست من به ایمان تو ایمان دارم به تو می اندیشم و به رویاهایت و سرانجام سپید تا ابد خواهم ماند رفتنی نیست مرا....!!!
مرانشناختند
عشق غمناک...
ان چنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگی ام می لرزد چون تو را می نگرم مثل این است که از پنجره ای تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم مثل این است که تصویری را روی جریان مغشوش اب روان می نگرم شب و روز… بگذار فراموش کنم تو چه هستی,جز یک لحظه,یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی؟
|
About![]()
خدایا باز یاری کن....دلم تنگ است ولی از دورها اکنون صدایی باز می آید چه می گویم؟؟؟ چرا باران نمی بارد؟؟؟ چنان هذیان چرا این گونه می کویم؟؟ دلم تنگ است... نمی دانم کسی اینجاست؟؟؟ کسی آیا صدای پای باران را نمی داند؟ چه می گویم ؟؟ چرا امشب دوباره باز دلتنگم؟؟ چرا انگشت های پر ز احساسم چنین تنهاست... نمی دانم امیدی هست ...دوباره دست گرمش را بیفشارم؟ Archivesهفته اوّل اردیبهشت 1388هفته چهارم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 Links
رشت
آزی جون |